خرید بک لینک
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...شش ماهه دارم ریکاوری میکنم خودم رو که بپذیرمش و باهاش کنار بیام و فکر میکنم تونستم..به خودم میگم تو که روزای خیلی سخت تر از اینو گذروندی؟ حتی تو اوج روزای خوشت یعنی بارداریت هم، تمام نه ماه رو هر روز با تزریق یه امپول تو شکم گذروندی چه برسه روزای سختی که هر لحظه ش نفس گیر بود و طاقت فرسا.با هر جون کندنی بود، گذشت...سارا هیچوقت منتظر روزای خوش نباش چون حداقل برای تو یکی نیست و دل خوش و روز خوش به تو یکی نیومده...هرگز به خودم نمیدیدم یه روزی بتونم از پس اینهمه روزای سختتتتتتتتتتتتت که حتی نمیتونم سختیش رو به قلم بیارم هم، بر بیام...ما را به سخت جانی خود....پس دمت گرم سارا، اگه تونستی پس بازم میتونی....بزن قدش....اشکاتو پاک کن و بیا بغلم که دلم بدجور برات تنگ شده....سارا....در آستانه ۳۸ سالگی...

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: جمعه 11 فروردين 1402 ساعت: 18:05

درست وقتی تمام کارهامون تمام و چمدونا بسته بود، امیرمهدی برای بار سوم طی سه هفته اخیر استارت مریضی رو زد و همون شب تب کرد و صبح روز ۲۹اسفند که همه جا تعطیل بود بردیم کلینیک کودکان و تا ساعت ۴ اونجا بودیم و پسری برای اولین بار طعم آنژیوکت و سرم رو چشید....الهی بگردم....عفونت گوش میانی دلیل شایع این روزهای بچه ها...و به توصیه دکتر بار سفر رو زمین گذاشتیم و در غربت تک و تنهای اهواز، نشستیم تو خونه مون و از تو خونه موندن عید گذرونی کردیم...و امروز اول ماه رمضان و دیروز رو با یه شوک دیگه گذروندم...درست بعد از سه ماه...میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست....خدا بخیر بگذرونه برامون امسال رو با استارتی که برامون خورد...توکل بر خدا....مصبتو شکر!

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1402 ساعت: 22:31

صفحه بندی