ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...شش ماهه دارم ریکاوری میکنم خودم رو که بپذیرمش و باهاش کنار بیام و فکر میکنم تونستم..به خودم میگم تو که روزای خیلی سخت تر از اینو گذروندی؟ حتی تو اوج روزای خوشت یعنی بارداریت هم، تمام نه ماه رو هر روز با تزریق یه امپول تو شکم گذروندی چه برسه روزای سختی که هر لحظه ش نفس گیر بود و طاقت فرسا.با هر جون کندنی بود، گذشت...سارا هیچوقت منتظر روزای خوش نباش چون حداقل برای تو یکی نیست و دل خوش و روز خوش به تو یکی نیومده...هرگز به خودم نمیدیدم یه روزی بتونم از پس اینهمه روزای سختتتتتتتتتتتتت که حتی نمیتونم سختیش رو به قلم بیارم هم، بر بیام...ما را به سخت جانی خود....پس دمت گرم سارا، اگه تونستی پس بازم میتونی....بزن قدش....اشکاتو پاک کن و بیا بغلم که دلم بدجور برات تنگ شده....سارا....در آستانه ۳۸ سالگی...
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی
تاريخ: جمعه
11 فروردين
1402 ساعت: 18:05